تبليغاتX
آزادی.فهم.قضاوتی بدون قاضی
آزادی.فهم.قضاوتی بدون قاضی
روایتی در انتهای نگریستن
یک نظر مستانه کردی عاقبت

عقل را دیوانه کردی عاقبت


با غم خود آشنا کرد مرا

از خودم بیگانه کردی عاقبت


در دل من گنج خود کردی نهان

جای در ویرانه کردی عاقبت


سوختی در شمع رویت جان من

چاره ی پروانه کردی عاقبت


قطره ی اشک مرا کردی قبول

قطره را دردانه کردی عاقبت


کردی اندر کل موجودات سیر

جان من کاشانه کردی عاقبت


زلف را کردی پریشان خلق را

خانمان ویرانه کردی عاقبت


مو به مو را جای دل ها ساختی

مو به دل ها شانه کردی عاقبت


در دهان خلق افکندی مرا

فیض را افسانه کردی عاقبت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
فدریکو گارسیا لورکا

ترجمه ی احمد شاملو

*

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن

نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.

نه کودک بازت می‌شناسد نه شب

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.

حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد

چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای

همچون تمامی مرده‌گان زمین.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
ابتدا باید بستر فرهنگی مخاطب ها را سنجید. سپس برای آن ها نسخه پیچید. بعد به عوامل جانبی نظر انداخت .سپس به بررسی نکته ها جان فرسود .این که ادبیات امروز مخاطب ندارد بر می گردد به فاصله ای که شاعرها با مخاطب ها دارند به نظر من پادشاهان گذشته بسیار ادب دوست و آداب دان و ادبیات ساز بودند تا استادان اکنون. محل گذاشتن و کم محلی سلطان محمود عواقبی نداشت جز پدیدار شدن عظیم ترین حماسه ی نوشته شده بر کاغذ - شاهنامه ی فردوسی.مخاطب امروز چون دارد ار درد بی سوادی رنج می برد دیگر نمی تواند پذیرای مطالب تازه و نو باشد. مخاطب در جا می زند شاعر به خواب می رود.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
به این قطعه از الاهگان انتقام که سومین تراژدی از تریلوژی اورستیا است توجه کنید:

آپولون :
    دور شوید! بر این درگاه بیش از این مپایید.
    که این معبد بینایی را به ظلمت می آلایید.
    هان، دور شوید، زان پیشتر که ماری سیمگون از کمان زرین من به‌پرواز در آید
    وزخمی چنان ژرف در سینه‌تان بگشاید
    که هرخونابة قیرگون که از رگان آدمیان مکیده‌اید
    از اندرونة تاریکتان برون آید.
    نه، این خاک جایگاه شما نیست و این معبد شما را پذیرا نیست
    جایگاه شما آنجاست که سرها به تبر می‌اندازند
    و چشم از چشمخانه بیرون می‌آرند
    به تیغی تیز گلو را می‌شکافند و سنگ بر مردمان می‌بارند
    آنجا که یک به یک اندام از پیکر آدمی باز می‌کنند
    کودکان نرینه را خایه بر سنگ می‌فشارند
    وفریاد از استخوانهای غلتان درغبار برمی‌آرند
    آری آنجاست که سفرة سور می‌گسترانید
    و آسمان را در سور خود به‌سوگ می‌نشانید
    دور شوید که جایگاه شما کنام دیوان وددان است
    و این معبد بخشایش را با نفس‌هاتان به گند می‌کشانید
    دور شوید ‌ای پریشان رمة بی‌شبان
    که نه درخور مهر خدایان و نه سزاوار عشق دیوانید.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
من هميشه فكر مي كنم كه براي فلسفه درك تاريخ مهمترين كار است.

                                                        نقد عقل مدرن.رامين جهانبنگلو.ص202.ژان فرانسوا ليوتار.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |

خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست

شاه مربع نشین تازی رومی خطاب

در یک بررسی ادیبانه و در برابر نهادگی مفهومی می توان به این نکته در ادبیات دست یافت که شاعران تا به چه میزان توانسته اند در خلق زیبایی اثر بخش باشند به عنوان مثال:

صبح بر آمد ز کوه چون مه نخشب ز چاه

ماه بر آمد به صبح چون دم ماهی ز آب

این بیت خاقانی و تصویر سازی او با کلمه جهت نورپاشی به ببنده ی خواننده چیزی نمی تواند باشد جز نبوغ کلمه.

از این نوع کارکردها در ادبیات بسیار می توان یافت منتها همه ی این نوع توصیف ها از یک دوره ی تاریخی به این طرف رنگ باخته است.این رنگ باختگی بیشتر برمی گردد به دور بودن مفاهیم آیینی تازه از جایگاه طبیعت و خشک بودن و یکنواختی مراسم ها و بزرگداشت هاکه همگی خبر می دهند که باورهای عامیانه و امروزی چیزی نیست جز کژی و زشتی.

صبح چو پشت پلنگ کرد هوا را دو رنگ

ماه چو شاخ گوزن روی نمود از حجاب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |

پديدار شد شهري آراسته

چو فردوسي از نعمت و خواسته

چو آمد به دروازه‌‌ي شهر تنگ

نديدش دري زآهن و چوب و سنگ

دكانها بسي يافت آراسته

در و قفل از جمله برخاسته

بپرسيدشان كين چنين بي هراس

چراييد؟ و خود را نداريد پاس؟

بدين ايمني چون زييد از گزند؟

كه در بر ندارد كسي قفل و بند؟

شباني نه و صد هزاران گله

گله كرده بر كوه و صحرا يله

….

چنان دان حقيقت كه ما اين گروه              

كه هستيم ساكن در اين دشت و كوه

گروهي ضعيفان دين پروريم                     

سر مويي از راستي نگذريم

در كجروي بر جهان بسته ايم                           

ز دنيا بدين راستي رسته ايم

چو عاجز بود يار، ياري كنيم                    

چو سختي رسد بردباري كنيم

ندارد زما كس، زكس مال بيش

همه راست قسميم در مال خويش

شماريم خود را همه همسران                 

نخنديم بر گريه ي ديگران

زديگر كسان ما ندزديم چيز                     

زما ديگران هم ندزدند نيز

نباشيم كس را به بد رهنمون                            

نجوييم فتنه نريزيم خون

فريب زر و سيم را در شمار                    

نياريم و نايد كسي را به كار

پس كس نگوييم چيزي نهفت

كه در پيش رويش نياريم گفت

سكندر چو ديد آن چنان رسم و راه           

فروماند سرگشته بر جايگاه

به دل گفت از اين رازهاي شگفت

اگر زيركي پند بايد گرفت

مگر سير گردم زخوي ددان                      

در آموزم آيين اين بخردان

گر اين قوم را پيش از اين ديدمي

 به گرد جهان بر نگرديدمي

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
جناس های بصری در انیمیشن

فرصت خواندن این مقاله را از دست ندهید
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
چند روز پیش تشییع جنازه ی پرویز مشکاتیان بود و من هم به گونه ای از روی اجبار غیر صوفیانه با ماشین در کوچه پس کوچه های شهر قلمدان های فیروزه نشان سیلان و ویلان و به دنبال جای پارک.این شهر و آن شهر ندارد.اما نمی فهمم چرا مردم دنبال جنازه این همه راه می روند اما در کنار زنده قدم نمی زنند.عجیب نیست؟این روزها خیلی سرم شلوغ شده است نمی دانم باید چه کاری انجام بدهم.همه چی دست در دست هم داده اند و آمده اند تا به هم آوردی من.توی مسیر رفتن به سمت باغرود  و در ارتفاعات همراه گوش دادن افق مهر ایرج بسطامی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان گفتم:

مطربان آسمان جمع اند جمع

ایرج بسطامی و مشکاتیان.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
غير هنر که تاج سر آفرينش است

دوران هيچ سلطنتي جاودانه نيست

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |

این غزل را برای پرویز  مشکاتیان گفتم شاید روزی خودش بخواندش

این شعر را به تاریخ 5 آبان 1387برای مشکاتیان گفته بودم

 

 

چون کیمیای بنده گی ابراز گشته ایم

هم شعله ی رفاقت آواز گشته ایم

 

در منصب قرائت انجیل نامه ایی

پایاب بخش سوره ی آغاز گشته ایم

 

شیدایی نوای ما را بی نوا مکن

آوای ساکت تو را با راز گشته ایم

 

چیزی به دستانم نیامد آخرش به دست

ما هم به جایش با دلت ناساز گشته ایم

 

در راه عافیت طلب دیدار یار بود

همراه شوق بلبل شیراز گشته ایم

 

لیکن کماکان در مسیر راه

انگیزه ی رقابت فرناز گشته ایم

 

پوشیده است روی تو از منظر نگار

در انتظار دیدنت بزّاز گشته ایم

 

گفتی که ثلث اوّل این امتحان چه شد

دیگر نیامدی که ما ممتاز گشته ایم

 

ما دادخواه عالم هیچ ایم شعله پوش

هم سایه ی سلامت بگداز گشته ایم

 

ما در فراق یار خود آماده تر شدیم

در پیش یار آشنا طنّاز گشته ایم

 

انگشت حسرت قضا را در شکر زدیم

گنجشک نه معانی پرواز گشته ایم

 

در چاه بابل تماشا بیژنی چه سود

ما چون منیژه صاحب شهناز گشته ایم

 

جان رفاقت مرا جبرییل برده است

در معدن سخاوتت پرداز گشته ایم

 

گل نار شاخه ی شفاعت سوته دل نشد

در پیچ و تاب غمزه ات گل ناز گشته ایم

 

آزرده از وساطت این فرقه ی غلط

سرگشته ی جماعتی جانباز گشته ایم

 

آسوده گان ساحل دریا ز نغمه ات

با پرچم وصال تو افراز گشته ایم

 

پرسنده گان مصلح مسکین در این چمن

صرف مضاعف رخ اعزاز گشته ایم

 

ما لایق شما در شعله زار شور

با سوختن برای تان اعجاز گشته ایم

 

پاسخ رسان کوچه ی لیلای بوسه ایم

مجنون صفت به عالم ایجاز گشته ایم

 

در کاروان شوکت مضراب عاشق ات

با تو در این مشاهده انباز گشته ایم

 

پس پاسخ خیال ما پاداش بوسه نیست

چون در خزانه ی شما غمّاز گشته ایم

 

حالات مستی شبانه از درستی است

زین سان در این معامله ابراز گشته ایم

 

روباه در مقابل شوق تو ساکت است

در آسمان چشم تو شهباز گشته ایم

 

از صحبت دلاور افتاده ی به بند

چون اخم بسته ی شما ما باز گشته ایم

 

پندار نیک بوسه ی طاووس را چنان

گل گشت حسن یوسف شیراز گشته ایم

 

ما هم مقام شاکران شعله ی غم ایم

شربت نواز سرمه ی مه ناز گشته ایم

 

سجّیل اصل سجده ی زردشت را زدیم

ما با سند برای تان احراز گشته ایم

 

محتاج قصه ی شفای آجل تو لیک

احباب مدعای این ناساز گشته ایم

 

فرض مصاحبت مکن از ماجرا بگو

چون سر زده به عالم خرّاز گشته ایم

 

غافل از این قبیله ی شوریده سر مباش

چون شعله در رفاقت آغاز گشته ایم

 

مسعوداصغرنژادبلوچی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |

دی در میان شوق جان افتاد خطی ناگزیر

برداشتم سودای جان از طعنه های خرده گیر

در پله های کهکشان در دست بودم سوزنی

انداختم سوزن به جان تا در نمانم از صفیر

اما صدای ناخوش گردانه گرد آسیاب

در گوش من انداخت از غم بوسه های زمحریر

من خود به چشم خویشتن دیدم فلانی میرود

اما نمی دانم چرا بر پاچه مان رفته است دیر

سرباز زخمی را نگر این مرد اخمی را نگر

گویی ز هفتم آسمان افتاده ام اکنون به زیر

ای یار بی یاران بگو غوغای سرداران بگو

بر قلب ما بیچاره گان از چه سبب خورده است تیر

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
در بررسی روایت های ثبت شده اساطیری بیشتر اطلاعات موجود آن دسته از نوشته هایند که به صورت تاریخی - اسطوره ای به دست ما رسیده است.به عنوان مثال آن چه که در شاهنامه موجود است همه را مدیون تاریخ نگاران و نویسانیم چرا که بخش های آغازین شاهنامه بر اساس بخش های پایانی شاهنامه نگارش یافته اند یعنی فردوسی می خواسته چنین بشود و شاید اصلا چنین شده است و فردوسی مجبور بوده است روایت را این گونه بیامیزد .روایت محتوایی شاهنامه را اگر که از انتها دنبال کنیم و یادمان بیاید که همه  و همیشه گفته اند شاهنامه آخرش خوش است شاید بتوانیم به خودمان جرات بدهیم و بتوانیم دربیابیم که مقصود ابولقاسم حکیم چه بوده است.تا روایت تاریخی آمیخته با مصیبتی وجود نداشته باشد هیچ اسطوره ی مردم پسندی شکل نخواهد گرفت.باید رستم توسط برادرش  به شکل ناجوانمردانه کشته می شد تا بتوان دست به نگارش خدای نامه زد.و این کا را فردوسی انجام داده است آن هم در کسوت یک شاعر اساطیری.و این نوع کارها فقط از عهده ی شعرا بر می آید که می آمیزند تاریخ را با باورهای مردم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط مسعوداصغرنژادبلوچی |
Blog Skin