عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنا کرد مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت
سوختی در شمع رویت جان من
چاره ی پروانه کردی عاقبت
قطره ی اشک مرا کردی قبول
قطره را دردانه کردی عاقبت
کردی اندر کل موجودات سیر
جان من کاشانه کردی عاقبت
زلف را کردی پریشان خلق را
خانمان ویرانه کردی عاقبت
مو به مو را جای دل ها ساختی
مو به دل ها شانه کردی عاقبت
در دهان خلق افکندی مرا
فیض را افسانه کردی عاقبت
ترجمه ی احمد شاملو
*
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچهگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چراکه تو دیگر مُردهای.
چراکه تو دیگر مُردهای
همچون تمامی مردهگان زمین.
دور شوید! بر این درگاه بیش از این مپایید.
که این معبد بینایی را به ظلمت می آلایید.
هان، دور شوید، زان پیشتر که ماری سیمگون از کمان زرین من بهپرواز در آید
وزخمی چنان ژرف در سینهتان بگشاید
که هرخونابة قیرگون که از رگان آدمیان مکیدهاید
از اندرونة تاریکتان برون آید.
نه، این خاک جایگاه شما نیست و این معبد شما را پذیرا نیست
جایگاه شما آنجاست که سرها به تبر میاندازند
و چشم از چشمخانه بیرون میآرند
به تیغی تیز گلو را میشکافند و سنگ بر مردمان میبارند
آنجا که یک به یک اندام از پیکر آدمی باز میکنند
کودکان نرینه را خایه بر سنگ میفشارند
وفریاد از استخوانهای غلتان درغبار برمیآرند
آری آنجاست که سفرة سور میگسترانید
و آسمان را در سور خود بهسوگ مینشانید
دور شوید که جایگاه شما کنام دیوان وددان است
و این معبد بخشایش را با نفسهاتان به گند میکشانید
دور شوید ای پریشان رمة بیشبان
که نه درخور مهر خدایان و نه سزاوار عشق دیوانید.
خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست
شاه مربع نشین تازی رومی خطاب
در یک بررسی ادیبانه و در برابر نهادگی مفهومی می توان به این نکته در ادبیات دست یافت که شاعران تا به چه میزان توانسته اند در خلق زیبایی اثر بخش باشند به عنوان مثال:
صبح بر آمد ز کوه چون مه نخشب ز چاه
ماه بر آمد به صبح چون دم ماهی ز آب
این بیت خاقانی و تصویر سازی او با کلمه جهت نورپاشی به ببنده ی خواننده چیزی نمی تواند باشد جز نبوغ کلمه.
از این نوع کارکردها در ادبیات بسیار می توان یافت منتها همه ی این نوع توصیف ها از یک دوره ی تاریخی به این طرف رنگ باخته است.این رنگ باختگی بیشتر برمی گردد به دور بودن مفاهیم آیینی تازه از جایگاه طبیعت و خشک بودن و یکنواختی مراسم ها و بزرگداشت هاکه همگی خبر می دهند که باورهای عامیانه و امروزی چیزی نیست جز کژی و زشتی.
صبح چو پشت پلنگ کرد هوا را دو رنگ
ماه چو شاخ گوزن روی نمود از حجاب
پديدار شد شهري آراسته
چو فردوسي از نعمت و خواسته
چو آمد به دروازهي شهر تنگ
نديدش دري زآهن و چوب و سنگ
دكانها بسي يافت آراسته
در و قفل از جمله برخاسته
بپرسيدشان كين چنين بي هراس
چراييد؟ و خود را نداريد پاس؟
بدين ايمني چون زييد از گزند؟
كه در بر ندارد كسي قفل و بند؟
شباني نه و صد هزاران گله
گله كرده بر كوه و صحرا يله
….
چنان دان حقيقت كه ما اين گروه
كه هستيم ساكن در اين دشت و كوه
گروهي ضعيفان دين پروريم
سر مويي از راستي نگذريم
در كجروي بر جهان بسته ايم
ز دنيا بدين راستي رسته ايم
چو عاجز بود يار، ياري كنيم
چو سختي رسد بردباري كنيم
ندارد زما كس، زكس مال بيش
همه راست قسميم در مال خويش
شماريم خود را همه همسران
نخنديم بر گريه ي ديگران
زديگر كسان ما ندزديم چيز
زما ديگران هم ندزدند نيز
نباشيم كس را به بد رهنمون
نجوييم فتنه نريزيم خون
فريب زر و سيم را در شمار
نياريم و نايد كسي را به كار
پس كس نگوييم چيزي نهفت
كه در پيش رويش نياريم گفت
سكندر چو ديد آن چنان رسم و راه
فروماند سرگشته بر جايگاه
به دل گفت از اين رازهاي شگفت
اگر زيركي پند بايد گرفت
مگر سير گردم زخوي ددان
در آموزم آيين اين بخردان
گر اين قوم را پيش از اين ديدمي
به گرد جهان بر نگرديدمي
مطربان آسمان جمع اند جمع
ایرج بسطامی و مشکاتیان.
دوران هيچ سلطنتي جاودانه نيست
این غزل را برای پرویز مشکاتیان گفتم شاید روزی خودش بخواندش
این شعر را به تاریخ 5 آبان 1387برای مشکاتیان گفته بودم
چون کیمیای بنده گی ابراز گشته ایم
هم شعله ی رفاقت آواز گشته ایم
در منصب قرائت انجیل نامه ایی
پایاب بخش سوره ی آغاز گشته ایم
شیدایی نوای ما را بی نوا مکن
آوای ساکت تو را با راز گشته ایم
چیزی به دستانم نیامد آخرش به دست
ما هم به جایش با دلت ناساز گشته ایم
در راه عافیت طلب دیدار یار بود
همراه شوق بلبل شیراز گشته ایم
لیکن کماکان در مسیر راه
انگیزه ی رقابت فرناز گشته ایم
پوشیده است روی تو از منظر نگار
در انتظار دیدنت بزّاز گشته ایم
گفتی که ثلث اوّل این امتحان چه شد
دیگر نیامدی که ما ممتاز گشته ایم
ما دادخواه عالم هیچ ایم شعله پوش
هم سایه ی سلامت بگداز گشته ایم
ما در فراق یار خود آماده تر شدیم
در پیش یار آشنا طنّاز گشته ایم
انگشت حسرت قضا را در شکر زدیم
گنجشک نه معانی پرواز گشته ایم
در چاه بابل تماشا بیژنی چه سود
ما چون منیژه صاحب شهناز گشته ایم
جان رفاقت مرا جبرییل برده است
در معدن سخاوتت پرداز گشته ایم
گل نار شاخه ی شفاعت سوته دل نشد
در پیچ و تاب غمزه ات گل ناز گشته ایم
آزرده از وساطت این فرقه ی غلط
سرگشته ی جماعتی جانباز گشته ایم
آسوده گان ساحل دریا ز نغمه ات
با پرچم وصال تو افراز گشته ایم
پرسنده گان مصلح مسکین در این چمن
صرف مضاعف رخ اعزاز گشته ایم
ما لایق شما در شعله زار شور
با سوختن برای تان اعجاز گشته ایم
پاسخ رسان کوچه ی لیلای بوسه ایم
مجنون صفت به عالم ایجاز گشته ایم
در کاروان شوکت مضراب عاشق ات
با تو در این مشاهده انباز گشته ایم
پس پاسخ خیال ما پاداش بوسه نیست
چون در خزانه ی شما غمّاز گشته ایم
حالات مستی شبانه از درستی است
زین سان در این معامله ابراز گشته ایم
روباه در مقابل شوق تو ساکت است
در آسمان چشم تو شهباز گشته ایم
از صحبت دلاور افتاده ی به بند
چون اخم بسته ی شما ما باز گشته ایم
پندار نیک بوسه ی طاووس را چنان
گل گشت حسن یوسف شیراز گشته ایم
ما هم مقام شاکران شعله ی غم ایم
شربت نواز سرمه ی مه ناز گشته ایم
سجّیل اصل سجده ی زردشت را زدیم
ما با سند برای تان احراز گشته ایم
محتاج قصه ی شفای آجل تو لیک
احباب مدعای این ناساز گشته ایم
فرض مصاحبت مکن از ماجرا بگو
چون سر زده به عالم خرّاز گشته ایم
غافل از این قبیله ی شوریده سر مباش
چون شعله در رفاقت آغاز گشته ایم
مسعوداصغرنژادبلوچی
دی در میان شوق جان افتاد خطی ناگزیر
برداشتم سودای جان از طعنه های خرده گیر
در پله های کهکشان در دست بودم سوزنی
انداختم سوزن به جان تا در نمانم از صفیر
اما صدای ناخوش گردانه گرد آسیاب
در گوش من انداخت از غم بوسه های زمحریر
من خود به چشم خویشتن دیدم فلانی میرود
اما نمی دانم چرا بر پاچه مان رفته است دیر
سرباز زخمی را نگر این مرد اخمی را نگر
گویی ز هفتم آسمان افتاده ام اکنون به زیر
ای یار بی یاران بگو غوغای سرداران بگو
بر قلب ما بیچاره گان از چه سبب خورده است تیر

